و گاهی دست بر قضا
خيلی ناگهانی؛
يكی از راه می رسد...
و اندوه شبانه ی تو
و
نمناكی گوشه ی چشمهايت را
به طور عجيبی
پاک می كند...
گويا كه سال هاست كه عاشق است...
گويا كه چمدانش را فقط برای رسيدن به تو
بسته بود!
راوک احمدی
فقط یک اشتباه
حس عجیبی ست
نبودن کسی که تمامت
بودنش را فریاد می زند
حس عجیبی ست
تنهایی بی او بودن
گذشتن از همه ی این دلتنگی ها
درست همانطور که حس عجیبی بود
اولین بار که گفتم دوستت دارم
و من این روزها
چقدر شبیه این حس های عجیب شده ام
درست مثل
تنها بودن
دلتنگ شدن
دوست داشتن
مصطفی نوروزی
وقتی كه دلتنگ باشيم
ديگر فرقی ميان زندگی و مرگ نيست
چشمهای بسته
ترانه های آرام
اشكهای نم نم
حتی در ميان بغض های نفس گير خنديدن
ديگر چه فرقی می كند
كه كی يا كجا....
ارام ارام زمزمه ميكنی
تمام حجم نبودنش را
در ميان هجاهای كوتاه ، كوتاه
كه بغض امان امتدادش را در مشتِ فشرده
حبس كرده است...
ميخوانی
می نوازی
نرم نرم
اهسته اهسته
نه.... كسی كه بايد اينجا نيست!
نه.... اويی كه بايد
در جايی كه نبايد....
برای ترانه هايت
شعر دلتنگی می سرايد...
تو بخوان...
نرم .. آهسته.. آرام .. آرام...
راوک احمدی/فقط یک اشتباه
از قول من
به باران بی امان بگو
دل اگر دل باشد،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
علی صالحی
تو هم می دانی
كه روزگار
دريغ كرده است...
فرصت ما شدن را از ما....!
مـــن
بی پنجره...
بی بهــــانه....
بی هــــوا...
برای عاشقی با تو
دل به دريايی مـــی زنم
كه برای ما شدن
تمام فرصتم بود...!
راوک احمدی
بی آنکه بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زادهی دستهای توست -
چه كنم، شاعرم به از تو سرودن معتادم.
شمس لنگرودی
از کتاب ملاح خیابانها
«دوئل»
اخم میکنی
و پرچمها نیمه افراشته میشوند
در تمام میدانها
بغض میکنی
و توفانِ کاترینا
جهان را در هم میکوبد!
آتش میزنی جنگلهای ماریجوآنا را
در رقصت
و بوسهی تو
تفسیرِ غزلهای حافظ است!
نگاهت را از من نگیر
تا خدا را
به دوئل دعوت کنم!
یغماگلرویی
می شود در همین لحظه
از راه برسی و
جوری مرا در آغوش بگیری
که حتی عقربه ها هم
جرات نکنند
از این لحظه عبور کنند؟؟؟
و من به اندازه ی تمام روزهای
کم بودنت
تو را ببویم و
در این زمان متوقف
سالها در آغوشت زندگی کنم
بی ترس فردا ها...
علی طاهری
کاش غم و غصه هم قیمت داشت
مجّانی است
همه میخورند.
کاش روی دهانمان
کنتوری نصب میشد
و جریمة غصهها را
به حساب آنان میریختیم.
غصه نخوریم مردم
سیاستمدارها هم روزی بزرگ میشوند
به مدرسه میروند
و دنیا
مثل گل مصنوعی قشنگ میشود
هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد.
شمس لنگرودی