Pages

Tuesday, February 18, 2014

گاهی


و گاهی دست بر قضا
خيلی ناگهانی؛
يكی از راه می رسد...
و اندوه شبانه ی تو
و
نمناكی گوشه ی چشمهايت را
به طور عجيبی
پاک می كند...
گويا كه سال هاست كه عاشق است...
گويا كه چمدانش را فقط برای رسيدن به تو
بسته بود!

راوک احمدی
فقط یک اشتباه

Sunday, February 16, 2014

اگر بشود


حس عجیب



حس عجیبی ست
نبودن کسی که تمامت
بودنش را فریاد می زند
حس عجیبی ست
تنهایی بی او بودن
گذشتن از همه ی این دلتنگی ها
درست همانطور که حس عجیبی بود
اولین بار که گفتم دوستت دارم
و من این روزها
چقدر شبیه این حس های عجیب شده ام
درست مثل
تنها بودن
دلتنگ شدن
دوست داشتن

مصطفی نوروزی

Wednesday, February 12, 2014

با من مدارا کن


وقتی كه دلتنگ باشيم


وقتی كه دلتنگ باشيم
ديگر فرقی ميان زندگی و مرگ نيست
چشمهای بسته
ترانه های آرام
اشكهای نم نم
حتی در ميان بغض های نفس گير خنديدن
ديگر چه فرقی می كند
كه كی يا كجا....
ارام ارام زمزمه ميكنی
تمام حجم نبودنش را
در ميان هجاهای كوتاه ، كوتاه
كه بغض امان امتدادش را در مشتِ فشرده
حبس كرده است...
ميخوانی
می نوازی
نرم نرم
اهسته اهسته
نه.... كسی كه بايد اينجا نيست!
نه.... اويی كه بايد
در جايی كه نبايد....
برای ترانه هايت
شعر دلتنگی می سرايد...
تو بخوان...
نرم .. آهسته.. آرام .. آرام...

راوک احمدی/فقط یک اشتباه

از قول من



از قول من
به باران بی امان بگو
دل اگر دل باشد،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

علی صالحی

Saturday, February 8, 2014

خوش است


برای عاشقی با تو


تو هم می دانی
كه روزگار
دريغ كرده است...
فرصت ما شدن را از ما....!
مـــن
بی پنجره...
بی بهــــانه....
بی هــــوا...
برای عاشقی با تو
دل به دريايی مـــی زنم
كه برای ما شدن
تمام فرصتم بود...!

راوک احمدی

بی آن‌که بوی تو مستم کند


بی آن‌که بوی تو مستم کند
تا ده می‌شمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند
و ترانه‌ای متولد می‌شود
که زاده‌ی دست‌های توست -
چه كنم، شاعرم به از تو سرودن معتادم.


شمس لنگرودی
از کتاب ملاح خیابان‌ها

«دوئل»



«دوئل»

اخم می‌کنی
و پرچم‌ها نیمه افراشته می‌شوند
در تمام میدان‌ها
بغض می‌کنی
و توفانِ کاترینا
جهان را در هم می‌کوبد!
آتش می‌زنی جنگل‌های ماری‌جوآنا را
در رقصت
و بوسه‌ی تو
تفسیرِ غزل‌های حافظ است!

نگاهت را از من نگیر
تا خدا را
به دوئل دعوت کنم! 

یغماگلرویی

Monday, February 3, 2014

خلایق


می شود در همین لحظه


می شود در همین لحظه
از راه برسی و
جوری مرا در آغوش بگیری
که حتی عقربه ها هم
جرات نکنند
از این لحظه عبور کنند؟؟؟

و من به اندازه ی تمام روزهای
کم بودنت
تو را ببویم و
در این زمان متوقف
سالها در آغوشت زندگی کنم
بی ترس فردا ها...

علی طاهری

کاش




کاش غم و غصه هم قیمت داشت
مجّانی است
همه می‌خورند.

کاش روی دهان‌مان
کنتوری نصب می‌شد
و جریمة غصه‌ها را
به حساب آنان می‌ریختیم.

غصه نخوریم مردم
سیاستمدارها هم روزی بزرگ می‌شوند
به مدرسه می‌روند
و دنیا
مثل گل مصنوعی قشنگ می‌شود
هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد.

شمس لنگرودی