Pages

Wednesday, March 19, 2014

در میان این همه


در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی !

قیصر امین پور

کوتاه ولی عمیق


تو را چه کار است به لختــی زنها...

فرشته ها بي حجابند! . . . 

براي پاک بودن . . .

هيچ نيازي به پوشاندن نيست !

حجب و حيا ذاتي ست . . . 

و خوشا بودن با آنان که

ذاتشان پـــاک است

علی شریعتی

بعدازظهرهاي جمعه


من
انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم، نه غريب
اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
اما نمي دانم چرا
اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند!

احمد رضا احمدی

Tuesday, March 18, 2014

بعضی حرف ها



بعضی حرف ها را
بهتر است
زیر باران گفت
زیر باران شنید
جمله های خیس از یاد نمی روند

روزبه سوهانی

نوروز پیروز باد


این کار خدا نیست


این کش و قوس اندام
این ساق گندمی
این چرخش دیوانه‌ی تنانه
این دست‌های مهربان زنانه
که می‌کشی به تنم
نه
این کار خدا نیست
تو را رودن تراشیده
عشق من!

عباس معروفی

من نمی توانم


من نمی توانم
اما بگذار شعرهایم
تو را لمس کنند

ایلهان برک

Saturday, March 15, 2014

کوتاه ترین شعر


کوتاه ترین شعرم را
برای تو سرودم:- بوسه!

رضا کاظمی

دیگر روز از سرم گذشته


دیگر روز از سرم گذشته و
حوصله از پیراهنم سر رفته
به خیابان می روم
شماره را می گیرم
و در ِ باجه را می بندم
طبیعی ست که این جای شعر را نمی شنوید
عکس را توی پاکت می گذارم
و آن را می بندم
طبیعی ست که این را هم ندیده اید
دیدم کسی مدام
پشت درخت ها پنهان می شود
به سایه ها می گریزد
و در انتظار فرصتی خلوت
با تپانچه ای در جیب
تعقیبم می کند
رفتارش کاملا ً طبیعی ست
او نمی داند
خودم استخدامش کرده ام!

گروس عبدالملکیان

آخر


هیچ چیز



هیچ چیز را به گردن نمی گیرم
الا
بوسه هایت

آرش ناجی

جور دیگر باشم



یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

فریدون مشیری



Wednesday, March 12, 2014

ناتمام است درخت‌


مانده تا برف زمين آب شود
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر 
ناتمام است درخت‌
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد 
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات‌
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد 
در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام‌
مانده تا مرغ سرچينه هذيانی اسفند صدا بردارد 
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال 
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم...

سهراب سپهری
هشت کتاب - دفتر: حجم سبز - شعر: پرهای زمزمه

نفرین به من



لعنت به تو
که بی رحم ترین سلاح ِ کشتار ِ جمعی ِ دنیا
چشم ِ توست
لعنت به تو
که نفرینی ترین بوسه ی جهان را داری
لعنت به تو
که وقتی عاشق می شوی
به خودت هم رحم نمی کنی
و نفرین به من
که در برابر ِ همه ی اینها
تاب می آورم
ما
شیطانی ترین سرنوشتِ عاشقانه را
به خدا
تحمیل کرده ایم

افشین یدالهی

تمام عمر خندیدم