Pages

Tuesday, January 17, 2012

چتر‌ها را باید بست






چتر‌ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

سهراب سپهری

Wednesday, January 4, 2012

امروز



امروز، امروز است ...امروز صبح اگر از خواب بيدار شدي و ديدي ستاره‌ها در آسمان... نمي تابندناراحت نشوحتما دارن با تو قايم باشک بازي ميکنن

پس با آنها بازي کن امروز هرچقدر بخندي و هرچقدر عاشق باشي از محبت دنيا کم نميشه پس بخند و عاشق باش امروز هرچقدر دلها را شاد کني کسي به تو خورده نميگيردپس شادي بخش باش امروز هرچقدر نفس بکشي جهان با مشکل کمبود اکسيژن رو به رو نمي شه پس از اعماق وجودت نفس بکش امروز هرچقدر آرزو کني چشمه آرزوهات خشک نمي شه پس آرزو کن امروز هرچقدر خدا را صدا کني خدا خسته نمي شه پس صدايش کن او منتظر توست او منتظر آرزوهايت خنده هايت گريه هايت ستاره شمردن‌هايت و عاشق بودن‌هايت است امروزت را درياب امروز جاودانه است وامروز زيباترين روز دنياست!چون امروز روزي است که آينده ات را آنطور خواهي ساخت که تا امروز فقط تصورش ميکردي...آري، زندگي را آنگونه که دوست داري تصور کن تا آنگونه شود

Wednesday, December 28, 2011

داستانهایی ساده برای ما/ثروت



هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزيدند. پسرك پرسيد: بخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى‌زد و نمى‌توانستم به آنها كمك كنم. مى‌خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى‌هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟نگاهى به روكش نخ نماى مبل‌هايمان انداختم و گفتم: من اوه... نه!دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكى‌اش به هم مى‌خوره. آنها درحالى كه بسته‌هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان‌هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى‌ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى‌آمدند.صندلى‌ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى‌خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم



ماريون دولن

Monday, December 19, 2011

جوی سحر




کلماتم را در جوي سحر مي شويم
لحظه‌هايم را در روشني باران ها
تا براي تو شعري بسرايم روشن
تا که بي‌دغدغه بي‌ابهام
سخنانم را در حضور باد
... اين سالک دشت و هامون
با تو بي‌پرده بگويم
که تو را دوست مي دارم تا مرز جنون

شفيعي کدکني

Tuesday, December 6, 2011

مردان سرزمین من



هنگامي که اميرکبير سفيرايران در دولت عثماني در زمان محمد شاه شد بنابر تحريکات خود دولت عثماني عده اي اوباش به سفارت ايران حمله کردند. دولت عثماني که پاسدار سفارت بود به امير کبير گفت براي اينکه بتواني از اين حلقه آشوب بيرون بيايي بايد لباس خود را عوض کني و لباس مردم عثماني را بپوشي تا بتواني با لباس مبدل تو را از سفارت بيرون ببريم. امير کبير به آنها گفت هرگز اين لباس افتخار را از تن به در نخواهم آورد. و ماند تا آشوبي را که خود عثماني درست کرده بودند مجبور شدند خود خاموشش کنند

Friday, December 2, 2011

کوتاه ولی عمیق




تو شاهکار خالقي، تحقير را باور نکن

بر روي بوم زندگي هر چيز مي خواهي بکش

زيبا و زشتش پاي توست،تقدير را باور
تصوير اگر زيبا نبود نقاش خوبي نيستي

از نو دوباره رسم کن،تصوير را باور مکن

خالق تو را شاد آفريد، آزاد آزاد آفريد

پرواز کن تا آرزو زنجير را باور نکن

Saturday, November 19, 2011

آخرين نامه فروغ فرخزاد به برادرش فريدون



نمي داني چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته. ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فايده اش چيست، فايده تمام اين کارها چيست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضي هستي و کار مي کني و کارت اين همه موفقيت پيدا کرده؛ حالا تو برمي گردي و تمام نصايح من در تو اثري نداشته، حيف. اينجا تو بايد ميان کساني زندگي کني که تمام زندگي مرا خرد و نابود کردند،اينها هيچ هستند، هيچ هستند. آنهايي که امروز صد دفعه عکس تو را توي مجلاتشان چاپ مي کنند و به زور به خورد آن بقيه مي دهند و فردا هيچ کاري ندارند غير از آنکه هرجا مي نشينند از تو بد بگويند و هرجا مي نويسند از تو بد بنويسند
من نمي دانم قدرت تحمل تو تا چه اندازه است، من ميان اينها زندگي کرده ام ميان اينها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولي تو...!؟

منم مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهاي خيابان اميريه و کبوترها و سگ ها و گل هاي آفتابگردان هستم، ولي تو براي که مي خواهي اينها را تعريف کني؟ تو از سادگيت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگي مي کني و اين ها با مسخره کردن همين احساسات تو نان خواهند خورد. من به اين عادت کرده ام و اين دلقک ها را خوب مي شناسم تو هم بيا تا آنها را بهتر بشناسي. منتظر آمدن تو و آنياي عزيزم هستم. به هر جهت اولين کسي که در فاميل ما مي ميرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من اين را مي دانم

Sunday, November 6, 2011

داستانهایی ساده برای ما/اوهنوز موفق نشده



يکي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود که ورشکست شده بود.روزي براي تصميم گيري در مورد يک موضوع تجاري نياز به مشاور بود.شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. يکي از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يک تاجر ورشکسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد کرد. شيوانا پاسخ داد : شکست يک اتفاق است يک شخص نيست! کسي که شکست خورده در مقايسه با کسي که چنين تجربه اي نداشته است، هزاران قدم جلوتراست. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس کرده است و تارهاي متصل به شکست را مي شناسد. او بهتر از هر کس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شکست را به ما نشان دهد.وقتي کسي موفق مي شود بدانيد که چيزي ياد نگرفته است! اما وقتي کسي شکست مي خورد آگاه باشيد که او هزاران چيز ياد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل کند. وقتي کسي شکست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئيد او هنوز موفق نشده است

Sunday, October 23, 2011

کوتاه ولی عمیق



کاش دل آدما بدون تجربه می فهمید



دلبستن به کلاغی که دل داره



بهتر از دل باختن به طاووسیه



که فقط ظاهری زیبا داره



آترود

Wednesday, October 12, 2011

داستانهایی ساده برای ما/به خاطر هيچ شيوانايي



روزي شيوانا پيرمعرفت را به يک مجلس عروسي دعوت کردند. جوانان شادي

مي کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.عروس و داماد نيز از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدند. ناگهان پيرمردي سنگين احوال از ميان جمع برخاست و خطاب به جوانان فرياد زد که:" مگر نمي بينيد شيوانا اينجا نشسته است؟! کمي حرمت بصيرت و معرفت استاد را نگه داريد و اينقدر بي پروا شوق وشادي خود را نشان ندهيد!"ناگهان جمعيت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سويي شيوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرين مي دانستند و از سوي ديگر نمي توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسي پنهان کنند
سکوتي آزار دهنده دقايقي بر مجلس حاکم شد. پيرمردان از اين سکوت راضي شدند و به سوي استاد برگشتند و از او خواستند تا با بيان جمله اي جوانان بازيگوش مجلس را اندرز دهد!شيوانا از جا برخاست. دستانش را به سوي زوج جوان دراز کرد و گفت:" شيوانا اگر به جاي شما بود دهها بار بيشتر فرياد شوق مي کشيد و اگر همسن و سال شما بود از اين اتفاق ميمون و مبارک هزاران برابر بيشتر از شما شادي


مي کرد. به خاطر اين شيوانايي که از جواني فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصيرتي که در او جستجو مي کنيد، هرگز اجازه ندهيد احساس شادي و شادماني و شوريدگي دروني شما به خاطر حضور هيچ شيوانايي سرکوب شود! شادي کنيد و زيباترين اتفاق جواني يعني زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانيد که امشب ما اينجا به خاطر شيوانا جمع نشده ايم تا به خاطر او سکوت کنيم
مي گويند آن شب پيرمردان مجلس نيز همپاي جوانان شادي کردند

Wednesday, October 5, 2011

نسل سوخته



ما از نسل فیس‌بوک نیستیم
گم شدیم میان چند تصویر‌ با چند خط بی معنی
برای دوست داشتن به هم شصت نشان می‌دهیم
شدیم چند عکس که بوی فوتوشاپ هزارتومنی می‌دهد
عکس‌ مداد شمعی و خمیر بازی و کزت و پرین، گذشته‌ی ما شد
ما از نسل سیصد و شصت هم نبودیم
که سیصدو شصت بار، در سیصدو شصت و پنج روز سال
در آن دور میزدیم و گیج‌تر میشدیم
ما از نسل هیچ دنیای مجازی‌ای نیستیم
ما از نسل سرود‌های انقلابیم
از نسل شنیدن خاطرات دوران رضا شاه
از نسل چراغ‌های خاموشیم، صدای آژیر خطر
کمیته/ بسیج/ گشت ارشاد
ما از نسلی هستیم که با نسل‌های دیگر سر سوختگی دعوا دارد
ما نسوختیم، هنوز غرق آتشیم
آتش عشق‌‌بازی خیابان‌های تاریک
بوسه‌هایی که از کوچه ها به خانه‌ها رسیدند
خانه‌هایی که دیروز مجرد بودند و امروز هزار عروس و داماد
ما از نسل حلقه‌ی دود قلیانیم
ما گم شدیم
دنیایمان مجازی شد
دیگر بهشت و جهنممان هم با دبیلو شروع می‌شود
ما فهمیدیم که فیلتر فقط برای سیگار نیست
می‌توان از آن رد شد و به دنیا رسید
فهمیدیم خدا اگر دنیایش مجازی باشد
دوست دخترش چشم بادامی است، پروفایل دارد
فهمیدیم بمب اتم ملی شدن اینترنت است
و خودکشی، دی‌اکتیو شدن
ما نسل سوخته بودیم، دوباره سوختیم، گـُر گرفتیم
ح.ح

Monday, September 26, 2011

باز باران؟



باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه

Tuesday, September 6, 2011

به آرامي آغاز به مردن ميکني



به آرامي آغاز به مردن ميكني، اگر سفر نكني، اگر كتابي نخواني، اگر به اصوات زندگي گوش ندهي، اگر از خودت قدرداني نكني.به آرامي آغاز به مردن مي‌كني، زماني كه خودباوري را در خودت بكشي، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.به آرامي آغاز به مردن مي‌كني، اگر برده‏ي عادات خود شوي، اگر هميشه از يك راه تكراري بروي، اگر روزمرّگي را تغيير ندهي، اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني، اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند و ضربان قلبت را تندتر ميكنند دوري كني...تو به آرامي آغاز به مردن ميكني، اگر هنگامي كه با شغلت‌ يا عشقت شاد نيستي آن را عوض نكني، اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني، اگر وراي رؤياها نروي، اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات وراي مصلحت‌ انديشي بروي.امروز زندگي را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاري كن! نگذار كه به آرامي بميري! شادي را فراموش نکن
شعرى از پابلو نرودا ترجمه احمد شاملو

Friday, August 26, 2011

به ياد داشته باش



من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم
چرا که ما هر دو انسانيم
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى
من قابل ستايشم و تو هم
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد
به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند
مهاتما گاندي