Pages

Wednesday, February 27, 2013

ﺩﻧـﯿـﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﻭﻧـﻪ ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ



ﺩﻧـﯿـﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﻭﻧـﻪ ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ...


ﺁﺩﻡ ﻫـﺎ ﺭﺍ..

ﺍﺗـﻔـﺎﻕ ﻫـﺎ ﺭﺍ...

ﻧﺮﺳـﯿـﺪﻥ ﻫـﺎ...ﻧﺘـﻮﺍﻧـﺴـ­ﺘـﻦ ﻫـﺎ...ﻧﺨـﻮﺍﺳـﺘـ­ﻦﻫـﺎ ﺭﺍ ﻧـﯿـﺰ...!

... ﺩﻟـﻢ ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﺪ...

... ﺭﻭﯾـﺎﻫـﺎ ﺍﺯ ﺳـﺮ ﻭ ﮐـﻮﻝ ﻫـﻢ ﺑـﺎﻻ ﺑـﺮﻭﻧـﺪ...

ﻣـﺮﺩﻣـﺎﻥ ﺑـﺨـﻨـﺪﻧـﺪ ﺍﺯ ﺗـﻪ ﺩﻝ...

ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ ﻫـﺮﮐـﺴـﯽ ﺩﺳـﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐـﻨـﺪ ﻭ...

ﺳـﺘـﺎﺭﻩ ﺧـﻮﺩﺵ ﺑـﭽـﯿـﻨـﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑـﺎﻻ...

ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ ﺩﯾـﮕـﺮ ﺳـﺮ ﺑـﻪ ﺗـﻦ ﻫـﯿـﭻ ﻏـﺼّـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺒـﺎﺷـﺪ...



آترود

Monday, February 4, 2013

حالا




حالا که آمدي

حرفِ ما بسيار،


وقتِ ما اندک،

...

آسمان هم که باراني‌ست ...!



سيد علي صالحي

بخت آینه




بخت آیینه ندارم که در او مینگری،

خاک بازار نیرزم که براو میگذری،

من چنان عاشق رویت که زخودبی خبرم،

توچنان فتنه خویشی که زما بی خبری.

دختر کوچولو از آقای کی پرسید:



دختر کوچولو از آقای کی پرسید:


اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟

آقای کی گفت:البته! اگر کوسه ها آدم بودند

... توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا می کردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقد یم یک کوسه کند

به ماهی های کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه ای روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند

همراه نمایش آهنگهای مسحور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آ موخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود"



برتولت برشت

Tuesday, January 22, 2013

همیشه




من همیشه تورا میبینم مثل نور
میبویم مثل هوا
وتوچون خون درمن جاری هستی...
افسی

Monday, January 14, 2013

امروز




امروز دست گیر که فردا
از دست رفته است
انسان خسته‌ای که نجاتش به دست توست

فریدون مشیری

نبودن تو


نبودن تو
فقط نبودن تو نیست
نبودن خیلی چیزهاست
کلاه روی سرمان نمی‌ایستد
شعر نمی‌چسبد
 پول در جیبمان دوام نمی‌آورد
نمک از نان رفته
خنکی از آب
ما بی‌تو فقیر شده‌ایم !


رسول یونان

Sunday, November 11, 2012

من در تو


من در تو می تو می دوم
یا تو در من؟
من در تو آتش می گیرم
یا تو در من می سوزی؟
من در تو آب می شوم؟
...یا تو در من می باری؟
هر چه هست
آمدنت را به فال نیک گرفته ام
بلبلی برگ گلی


عباس معروفی



شوق رسیدن





زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست


سهراب سپهری

Thursday, November 8, 2012

مي‌داني





مي‌داني از وقتي دلبسته‌ات شده‌ام


همه جا

بوي پرتقال و بهشت مي‌دهد ؟

هرچه مي‌کنم

چهار خط براي تو بنويسم

......مي‌بينم واژه‌ها

...خاک بر سر شده‌اند

هرچه مي‌کنم

چهار قدم بيايم

تا به دست‌هات برسم

زانوهام مي‌خمد .

نه اين‌که فکر کني خسته‌ام ،

نه اين‌که تاب راه رفتن نداشته باشم

نه ...

تا آخرش همين است

نگاهت

به لرزه‌ام مي‌اندازد ...



عباس معروفي

Friday, November 2, 2012

عشق





عشق، عشق می آفريند

عشق، زندگی می بخشد

زندگی، رنج به همراه دارد

رنج، دلشوره می آفريند

دلشوره، جرأت می بخشد

......جرأت، اعتماد به همراه دارد

اعتماد، اميد می آفريند

اميد، زندگی می بخشد

زندگی، عشق می آفريند

عشق، عشق می آفريند....



چيدن سپده دم
مارگوت بيكل
  ترجمه : احمد شاملو

Sunday, October 28, 2012

به مناسبت گرامیداشت روز کوروش بزرگ





در اين خاک زرخيز ايران زمين
نبودند جز مردمي پاک دين
همه دينشان مردي و داد بود
...وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کيششان
گنه بود آزار کس پيششان
همه بنده ناب يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک
پدر در پدر آريايي نژاد
ز پشت فريدون نيکو نهاد
بزرگي به مردي و فرهنگ بود
گدايي در اين بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما
که انداخت آتش در اين بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کرديم کين گونه گشتيم خار؟
خرد را فکنديم اين سان زکار
نبود اين چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما؟
به يزدان که اين کشور آباد بود
همه جاي مردان آزاد بود
در اين کشور آزادگي ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمايه بود آنکه بودي دبير
گرامي بد آنکس که بودي دلير
نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايي در اين خانه داشت
از آنروز دشمن بما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت
از آنروز اين خانه ويرانه شد
که نان آورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به ده کدخدايي کند
کشاورز بايد گدايي کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگي کردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است
دو صد بار مردن به از زندگي است
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم

فردوســــــــــــي

Saturday, October 27, 2012

کوتاه ولی عمیق



من همیشه خوشحالم، می دانید چرا ؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

شکسپیر 

فقط برای خودت زندگی کن و ..




قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش
...قبل از اینکه دعا کنی » ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن
قبل از تنفر » عشق بورز
زندگی این است ...

آترود

Saturday, October 20, 2012

خانۀ عشق کجاست ؟



خانۀ عشق کجاست ؟
من فقط می دانم
ناشناسی هر شب
...
پنجرۀ خواب مرا
...
می کوبد
یک سبد
گل و پروانه و باران
در باغ شبم می ریزد
و لبخند زنان
پشت دلم می پیچد
کفشهایش
لب رؤیای دلم جا ماندست
و نمی دانم من
خانۀ عشق کجاست؟
آترود