Pages

Saturday, October 17, 2009

داستانهاي ساده براي/كمك كردن


در سال 1974 مجله "گايد پست" گزارش مردي را نوشت که براي کوهپيمايي به کوهستان رفته بود .ناگهان برف و کولاک او را غافلگير کرد و در نتيجه راهش را گم کرد. از آنجا که براي چنين شرايطي پوشاک مناسبي همراه نداشت، مي‌دانست که هرچه سريعتر بايد پناهگاهي بيابد، در غير اينصورت يخ مي‌زند و مي‌ميرد
علي‌رغم تلاشهايش دستها و پاهايش بر اثر سرما کرخت شدند. مي‌دانست وقت زيادي ندارد. در همين موقع پايش به کسي خورد که يخ زده بود و در شرف مرگ بود
او مي‌بايست تصميم خود را مي‌گرفت. دستکش‌هاي خيس خود را در آورد، کنار مرد يخ‌زده زانو زد و دستها و پاهاي او را ماساژ داد.مرد يخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوي کمک به ديگري، در واقع به خودشان کمک مي‌کردند
کرختي با ماساژ دادن ديگري از بين مي‌رفت
ما انسانها در واقع با کمک کردن به ديگران به خود کمک مي‌کنيم
خيلي وقتها همدلي با ديگران حتي ميتواند از بار دلهاي خودمان کم کند
به محض اينکه کاري در جهت منافع کسي انجام مي‌دهيد نه تنها او به شما فکر مي‌کند، بلکه خداوند نيز به شما فکر مي‌کند
فراموش نکنيد : دستهايي که کمک مي‌کنند مقدس‌تر از دستهايي هستند که تسبيح

مي گردانند

Tuesday, October 13, 2009

كوتاه ولي عميق


آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند

گاندي

به افتخار روز جهاني حافظ


پیش ازاینت بیش ازاین اندیشهٔ عشّاق بود

مهرورزی تو با ما شهرهٔ آفاق بود

یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین‌لبان

بحث سرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشّاق بود

پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مهرویان مجلس گرچه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل رازینت اوراق بود
حافظ

Monday, October 12, 2009

داستانهاي ساده براي/کوزه ناقص


کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد
وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد
کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد
کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمي اندازي ؟من با اين ترک بدرد نمي خورم »؟
کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن
کوزه آنها را ديد واز قشنگي آنها تعريف کرد وگفت حالا منظورت چيست؟
کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي . ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است
کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد

Saturday, October 10, 2009

پروردگارا


پروردگارا! تويي كه همه چيز به من داده اي. چيزي ديگر هم به من ببخش، قلبي قدرشناس و مهربان... نه فقط قدردانِ وقتي خشنودي اش فراهم مي شود. چرا كه بركات، هم روزهايي به چشم نمي آيند اما ضربان چنين قلبي هميشه ستايشگر توست

Wednesday, October 7, 2009

داستانهاي ساده براي/سلف سرويس زندگي


امت فاکس نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستين سفرش به آمريکا براي اولين در عمرش به يک رستوران سلف سرويس رفت .وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود
اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت
من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي

مي شوند؟
مرد با تعجب گفت: ولي اينجا سلف سرويس است
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد
به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از ميز غذا و فرصتهاي خود غافل مي شويم ...؟
در حالي که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم
از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد نوشته مسعود لعلي

Monday, October 5, 2009

كوتاه ولي عميق


بايد دنبال شادي ها گشت ولي غمها خودشان ما را پيدا مي کنند

فردريش نيچه

Saturday, October 3, 2009

داستانهاي ساده براي/من از خدا خواستم


من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد
خدا گفت : نه
آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتي است
من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد
خدا گفت : نه
شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت مي دهم خوشبختي به خودت بستگي دارد
من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي
من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد
خدا گفت : نه
من به تو زندگي مي بخشم تا تو از هم. آن چيزها لذت ببري
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتي
امروز روز تو خواهد بودآن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد

Monday, September 28, 2009

پاييز


لبخند من، آفتاب پائيز اخم من، سرماي پائيز تن پوش من ، برگهاي رنگي و زيباي پائيز . من به افسون غروب پائيزم من به تلخي برگريزان پائيزم من مثل نسيم مهر آرام و پر از نوازش من مثل رگبار آذر وحشي و سرکش . لذت تابستان به دنبال من و من به دنبال مرگ زمستان
آترود

Saturday, September 26, 2009

دوستت دارم ها


دوستت دارم حتي اگر قرار باشد شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت تمام پس كوچه ها را زير باران، قدم بزنم

Wednesday, September 23, 2009

كوتاه ولي عميق


گنجي که در اعماق نامحدود شما حبس شده است در لحظه اي که خود نمي دانيد کشف خواهد شد

جبران خليل جبران

Wednesday, September 16, 2009

خدا آنسوتر منتظر است


فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پُر از فرشته است. از كنارت كه رد مي شوند، مي فهمي؟ اسمت را كه صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را كه روي شانه ات مي گذارند، حس مي كني؟ راستي حياط خلوت دلت را آب و جارو كرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور كرده اي؟ مي داني كه امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و در دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا ... فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. مبادا كه فرشته هايت دست خالي برگردند. خدا آنسوتر منتظر است

Sunday, September 13, 2009

داستانهاي ساده براي/مسافر و درخت


كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت کوچک کنار راه‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و بعد از هزار سال بازگشت. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. زير سايه‌ درختي هزار ساله‌ نشست‌. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند! شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. چشم‌هاي‌ مسافر از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

Monday, September 7, 2009

بهترين لحظات زندگي از نگاه چارلي جاپلين


To go for a vacation to some pretty place

براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري

Wednesday, September 2, 2009

كوتاه ولي عميق


کسي که در تکاپوي دست‌يابي به هدفي کوچک باشد، بايد کمي از خود مايه بگذارد ولي آن کسي که در جست‌وجوي هدفي متعالي و بزرگ است، بايد هر آن‌چه در توان دارد، در طبق اخلاص بگذارد و تقديم کند

جيمزآلن