یلدا شبی به درازای تاریخ گرامی باد
خداوندا : براي همسايه كه نان مرا ربود، نان . براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني . براي كساني كه روح مراآزردند بخشش.وبرای خویشتن خویش آگاهی وعشق می طلبم
Wednesday, December 22, 2010
Monday, December 20, 2010
Monday, December 13, 2010
حال که بزرگترم
از اينکه کار بد ديگران را به رخشان کشيدم ! از اينکه جائی که حق با من نبود لجبازی کردم ! از اينکه درحال سخن گفتن ديگری بی اعتنا بودم ! از اينکه ايمانم به بندگانت بيشتر از ايما ن به تو بود ! از اينکه معذرت خواستن برايم مشکل بود و انجام
ندادم ! از اينکه خوردن وآشاميدنم ترک نشد . اما یاد تو فراموش شد! از اينکه تظاهر به دانستن مطلبی کردم که اصلا آن را نمی دانستم ! از اينکه رسوا شدن دردنيا برايم مشکل تر از رسواشدن در محضرتو بود! پروردگارا مرا ببخش
Saturday, December 11, 2010
Thursday, December 9, 2010
داستانهایی ساده برای ما/بساط شیطان

ديروز شيطان را ديدم : در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند
توي بساطش همه چيز بود : غرور، حرص،دروغ و جنايت ، جاهطلبي و
هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را
بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد؛ حالم را به هم ميزد
دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم اما انگار ذهنم را خواند
موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني
تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند!از شيطان بدم ميآمد اما حرفهايش شيرين بود
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند
توي بساطش همه چيز بود : غرور، حرص،دروغ و جنايت ، جاهطلبي و
هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را
بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد؛ حالم را به هم ميزد
دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم اما انگار ذهنم را خواند
موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني
تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند!از شيطان بدم ميآمد اما حرفهايش شيرين بود
گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود ، دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خودم گفتم : بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد!به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم اما توي آن جز غرور چيزي نبود!جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت! فريب خورده بودم، فريب!!!دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود!!!فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام؛ تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم
ميخواستم يقه نامردش را بگيرم عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم!به ميدان رسيدم، اما شيطان نبود آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم ...
اشكهايم كه تمام شد، بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را ، و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
به شكرانه ي قلبي كه پيدا شده بود
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود ، دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خودم گفتم : بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد!به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم اما توي آن جز غرور چيزي نبود!جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت! فريب خورده بودم، فريب!!!دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود!!!فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام؛ تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم
ميخواستم يقه نامردش را بگيرم عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم!به ميدان رسيدم، اما شيطان نبود آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم ...
اشكهايم كه تمام شد، بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را ، و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
به شكرانه ي قلبي كه پيدا شده بود
Monday, December 6, 2010
کوتاه ولی عمیق
Friday, December 3, 2010
داستانهایی ساده برای ما/بهشت بهلول

هر وقت دلش مي گرفت به کنار رودخانه مي آمد. در ساحل مي نشست و به آب نگاه مي کرد.پاکي و طراوت آب، غصه هايش را مي شست. اگر بيکار بود همانجا مي نشست و مثل بچه ها گِل بازي مي کرد.آن روز هم داشت با گِل هاي کنار رودخانه، خانه مي ساخت. جلوي خانه باغچه ايي درست کرد و توي باغچه چند ساقه علف و گُل صحرايي گذاشت.ناگهان صداي پايي شنيد برگشت و نگاه کرد. زبيده خاتون (همسر خليفه) با يکي از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خليفه بالاي سرش ايستاد و گفت : بهلول، چه مي سازي؟بهلول با لحني جدي گفت: بهشت مي سازم.همسر هارون که مي دانست بهلول شوخي مي کند، گفت: آن را
مي فروشي!؟بهلول گفت : مي فروشم. قيمت آن چند دينار است؟صد دينار.زبيده خاتون گفت : من آن را مي خرم.بهلول صد دينار را گرفت و گفت : اين بهشت مال تو قباله آن را بعد مي نويسم و به تو مي دهم.زبيده خاتون لبخندي زد و رفت.بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بين راه به هر فقيري رسيد يک سکه به او داد. وقتي تمام دينارها را صدقه داد، با خيال راحت به خانه برگشت.زبيده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زيبايي شد. در ميان باغ، قصرهايي ديد که با جواهرات هفت رنگ تزئين شده بود. گلهاي باغ، عطر عجيبي داشتند. زير هر درخت چند کنيز زيبا آماده به خدمت ايستاده بودند. يکي از کنيزها، ورقي طلايي رنگ به زبيده خاتون داد و گفت : اين قباله همان بهشتي است که از بهلول خريده اي !!! وقتي زبيده از خواب بيدار شد از خوشحالي ماجراي بهشت خريدن و خوابي را که ديده بود براي هارون تعريف کرد.صبح زود، هارون يکي از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد
وقتي بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهرباني و گرمي از او استقبال کرد. بعد صد دينار به بهلول داد و گفت : يکي از همان بهشت هايي را که به زبيده فروختي به من هم بفروش! بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمي فروشم !!! هارون گفت : اگر مبلغ بيشتري مي خواهي، حاضرم بدهم.بهلول گفت : اگر هزار دينار هم بدهي، نمي فروشم!!! هارون ناراحت شد و
وقتي بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهرباني و گرمي از او استقبال کرد. بعد صد دينار به بهلول داد و گفت : يکي از همان بهشت هايي را که به زبيده فروختي به من هم بفروش! بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمي فروشم !!! هارون گفت : اگر مبلغ بيشتري مي خواهي، حاضرم بدهم.بهلول گفت : اگر هزار دينار هم بدهي، نمي فروشم!!! هارون ناراحت شد و
پرسيد : چرا؟بهلول گفت : زبيده خاتون، آن بهشت را نديده خريد، اما تو مي داني و مي خواهي بخري، من به تو نمي فروشم
Wednesday, December 1, 2010
Monday, November 29, 2010
کوتاه ولی عمیق

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت رابسوي کدام آسمان دراز مي کني تابراي خوشبختي خودت دعا کني؟
Thursday, November 25, 2010
داستانهایی ساده برای ما/عارف وشاهزاده
روزي عارف پيري با مريدانش از کنار قصر پادشاه گذر ميکرد.شاه که در ايوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را ديد و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پير را به قصر آورند.عارف به حضور شاه شرفياب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که
نکته اي آموزنده به شاهزاده جوان بياموزد مگر در آينده او تاثير گذار شود
استاد دستش را به داخل کيسه فرو برد و سه عروسک از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت : بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري کن!شاهزاده با تعجب گفت: من که دختر نيستم با عروسک بازي کنم!عارف اولين عروسک را برداشته و تکه نخي را از يکي از گوشهاي آن عبور داد که بلافاصله از گوش ديگر خارج شد!سپس دومين عروسک را برداشته و اينبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.او سومين عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالي که در گوش عروسک پيش ميرفت، از هيچيک از دو عضو يادشده خارج نشد!استاد بلافاصله
استاد دستش را به داخل کيسه فرو برد و سه عروسک از آن بيرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت : بيا اينان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپري کن!شاهزاده با تعجب گفت: من که دختر نيستم با عروسک بازي کنم!عارف اولين عروسک را برداشته و تکه نخي را از يکي از گوشهاي آن عبور داد که بلافاصله از گوش ديگر خارج شد!سپس دومين عروسک را برداشته و اينبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.او سومين عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالي که در گوش عروسک پيش ميرفت، از هيچيک از دو عضو يادشده خارج نشد!استاد بلافاصله
گفت : جناب شاهزاده، اينان همگي دوستانت هستند، اولي که اصلا به حرفهايت توجهي نداشته، دومي هرسخني را که از تو شنيده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومي دوستي است که همواره بر آنچه شنيده لب فرو بسته!شاهزاده فرياد شادي سر داده و گفت : پس بهترين دوستم همين نوع سومي است و منهم او را مشاور امورات کشورداري خواهم نمود.عارف پاسخ داد : نه !
و بلافاصله عروسک چهارم را از کيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: اين دوستي است که بايد بدنبالش بگردي!شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد که نخ همانند عروسک اول از گوش ديگر اين عروسک نيز خارج شد،
و بلافاصله عروسک چهارم را از کيسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: اين دوستي است که بايد بدنبالش بگردي!شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب ديد که نخ همانند عروسک اول از گوش ديگر اين عروسک نيز خارج شد،
گفت : استاد اينکه نشد!؟
عارف پير پاسخ داد: حال مجددا امتحان کن ، براي بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد!شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقيماند
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: شخصي شايسته دوستي و مشورت توست که بداند کي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نکند و کي ساکت بماند
عارف پير پاسخ داد: حال مجددا امتحان کن ، براي بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد!شاهزاده براي بار سوم نيز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقيماند
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: شخصي شايسته دوستي و مشورت توست که بداند کي حرف بزند، چه موقع به حرفهايت توجهي نکند و کي ساکت بماند
Tuesday, November 23, 2010
Saturday, November 20, 2010
داستانهایی ساده برای ما/پیرمرد و پسرک واکسی
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد.پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند.روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن.پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید
Tuesday, November 16, 2010
Sunday, November 14, 2010
داستانهایی ساده برای ما/عشق پروانه ها
يك پروانه ِعاشق يك فيلسوف شد كه داشت كتابي درباره عشق مي نوشت. يه روز پروانه گفت كه به محبت احتياج دارد، و فيلسوف يك فصل به كتابش اضافه كرد در باب اقسام محبت. يك روز ديگر پروانه اشك مي ريخت و فيلسوف يك فصل جديد نوشت درباره فوائد اشك.يك روز پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله اي كرد و فيلسوف بيانيه قرايي در تبرئه خودش به كتاب اضافه كرد. دست آخر يك روز پروانه دلشكسته شد و رفت و مرد فصل آخر كتابش را با عنوان بي وفايي پروانه ها نوشت و هرگز نفهميد كه يك پروانه گاهي بايد كلمات عاشقانه بشنود، گاهي احتياج دارد به دست هايي كه در سكوت اشكش را پاك كند، گاهي بايد كمي شكوه كند! و مرد هرگز نفهميد كه عشق واقعي در قلب پروانه بود و در اشك هايش و در شكوه هاي كودكانه اش.پروانه به جاي ديگري سفر كرد و آدم هاي ديگري را عاشق كرد و هيچ كس با خواندن كتاب مرد عاشق نشد
Tuesday, November 9, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)




