Pages

Tuesday, March 27, 2012

امید


تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بی حیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند...

صادق هدایت-بوف کور

Monday, March 26, 2012

کوتاه ولی عمیق


گاه یک حرف
یک زمستان آدم را
گرم نگه می دارد
و گاه یک حرف
یک عمر آدم را
سرد می کند!
حرف ها چه کارها که نمی کنند

Sunday, March 18, 2012

نوروزتان پیروز


روزگارت همه شیرین ودلت خوش باشد
سفره ات پرزمحبت گل سنبل گل نسرین باشد
یاس عشقت.سرو قدت سوسنت آزادگی
دادعدلت.عشق قلبت .روز نور زندگی

Tuesday, February 28, 2012

قسمتی از نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی



وقتی آنجلينا جولی درباره کار بعدی‌ات پرسيد و ساده و راحت درخواست کرد که در فيلمت بازی کند و در پاسخ حرفت که گفتی شخصيت زن فيلمت فرانسوی زبان است، گفت تا آن تاريخ می‌تواند زبان فرانسه ياد بگيرد، من غرق در غرور شدم!؟

Wednesday, February 8, 2012

داستانهایی ساده برای ما/کافکا و عروسک مسافر


داستان از اين قرار است که يک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌اي مي افتد که داشت گريه مي کرد. کافکا جلو مي‌رود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود... دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ مي‌دهد : عروسکم گم شده ! کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد : امان از اين حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت !!! دخترک دست از گريه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد : از کجا ميدوني؟ کافکا هم مي گويد : برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه ! دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه که کافکا مي‌گويد : نه . تو خونه‌ست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش ... کافکا سريعاً به خانه‌اش بازمي‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه مي‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است ! و اين نامه‌ نويسي از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه مي‌دهد ؛ و دخترک در تمام اين مدت فکر مي‌کرده آن نامه ها به راستي نوشته‌ عروسکش هستند... و در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان مي‌رساند... * اين؛ داستان همين کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است. اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکي کند و نامه‌ها را – به گفته‌ي همسرش دورا – با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان‌هايش بنويسد؛ واقعا تأثيرگذار است... او واقعا باورش شده بود. اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي‌شود. - امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟ اين دوّمين سوال کليدي بود و کافکا خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود ، پس بي هيچ ترديدي گفت : چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم

Thursday, February 2, 2012

عاشقان



عاشقان
سرشکسته گذشتند
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا
سربازان
شکسته گذشتند
خسته
بر اسبانِ تشریح
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار
بر نیزه‌هایشان

تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرينت می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها
با داس سخن گفته ای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی

فغان! که سرگذشت ما
سرودِ بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپيان
باز می آمدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه بسازد
که مادران سياه پوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاد ه ها
سر برنگرفته اند

َشاملو

Tuesday, January 17, 2012

چتر‌ها را باید بست






چتر‌ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

سهراب سپهری

Wednesday, January 4, 2012

امروز



امروز، امروز است ...امروز صبح اگر از خواب بيدار شدي و ديدي ستاره‌ها در آسمان... نمي تابندناراحت نشوحتما دارن با تو قايم باشک بازي ميکنن

پس با آنها بازي کن امروز هرچقدر بخندي و هرچقدر عاشق باشي از محبت دنيا کم نميشه پس بخند و عاشق باش امروز هرچقدر دلها را شاد کني کسي به تو خورده نميگيردپس شادي بخش باش امروز هرچقدر نفس بکشي جهان با مشکل کمبود اکسيژن رو به رو نمي شه پس از اعماق وجودت نفس بکش امروز هرچقدر آرزو کني چشمه آرزوهات خشک نمي شه پس آرزو کن امروز هرچقدر خدا را صدا کني خدا خسته نمي شه پس صدايش کن او منتظر توست او منتظر آرزوهايت خنده هايت گريه هايت ستاره شمردن‌هايت و عاشق بودن‌هايت است امروزت را درياب امروز جاودانه است وامروز زيباترين روز دنياست!چون امروز روزي است که آينده ات را آنطور خواهي ساخت که تا امروز فقط تصورش ميکردي...آري، زندگي را آنگونه که دوست داري تصور کن تا آنگونه شود

Wednesday, December 28, 2011

داستانهایی ساده برای ما/ثروت



هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزيدند. پسرك پرسيد: بخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى‌زد و نمى‌توانستم به آنها كمك كنم. مى‌خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى‌هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟نگاهى به روكش نخ نماى مبل‌هايمان انداختم و گفتم: من اوه... نه!دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكى‌اش به هم مى‌خوره. آنها درحالى كه بسته‌هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان‌هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى‌ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى‌آمدند.صندلى‌ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى‌خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم



ماريون دولن

Monday, December 19, 2011

جوی سحر




کلماتم را در جوي سحر مي شويم
لحظه‌هايم را در روشني باران ها
تا براي تو شعري بسرايم روشن
تا که بي‌دغدغه بي‌ابهام
سخنانم را در حضور باد
... اين سالک دشت و هامون
با تو بي‌پرده بگويم
که تو را دوست مي دارم تا مرز جنون

شفيعي کدکني

Tuesday, December 6, 2011

مردان سرزمین من



هنگامي که اميرکبير سفيرايران در دولت عثماني در زمان محمد شاه شد بنابر تحريکات خود دولت عثماني عده اي اوباش به سفارت ايران حمله کردند. دولت عثماني که پاسدار سفارت بود به امير کبير گفت براي اينکه بتواني از اين حلقه آشوب بيرون بيايي بايد لباس خود را عوض کني و لباس مردم عثماني را بپوشي تا بتواني با لباس مبدل تو را از سفارت بيرون ببريم. امير کبير به آنها گفت هرگز اين لباس افتخار را از تن به در نخواهم آورد. و ماند تا آشوبي را که خود عثماني درست کرده بودند مجبور شدند خود خاموشش کنند

Friday, December 2, 2011

کوتاه ولی عمیق




تو شاهکار خالقي، تحقير را باور نکن

بر روي بوم زندگي هر چيز مي خواهي بکش

زيبا و زشتش پاي توست،تقدير را باور
تصوير اگر زيبا نبود نقاش خوبي نيستي

از نو دوباره رسم کن،تصوير را باور مکن

خالق تو را شاد آفريد، آزاد آزاد آفريد

پرواز کن تا آرزو زنجير را باور نکن

Saturday, November 19, 2011

آخرين نامه فروغ فرخزاد به برادرش فريدون



نمي داني چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته. ممکن هست تا آمدن شماها من خفه شده باشم، فايده اش چيست، فايده تمام اين کارها چيست؟ تا حالا من خوشحال بودم. که اقلا تو از آنجا راضي هستي و کار مي کني و کارت اين همه موفقيت پيدا کرده؛ حالا تو برمي گردي و تمام نصايح من در تو اثري نداشته، حيف. اينجا تو بايد ميان کساني زندگي کني که تمام زندگي مرا خرد و نابود کردند،اينها هيچ هستند، هيچ هستند. آنهايي که امروز صد دفعه عکس تو را توي مجلاتشان چاپ مي کنند و به زور به خورد آن بقيه مي دهند و فردا هيچ کاري ندارند غير از آنکه هرجا مي نشينند از تو بد بگويند و هرجا مي نويسند از تو بد بنويسند
من نمي دانم قدرت تحمل تو تا چه اندازه است، من ميان اينها زندگي کرده ام ميان اينها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولي تو...!؟

منم مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه مان و بچه گداهاي خيابان اميريه و کبوترها و سگ ها و گل هاي آفتابگردان هستم، ولي تو براي که مي خواهي اينها را تعريف کني؟ تو از سادگيت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگي مي کني و اين ها با مسخره کردن همين احساسات تو نان خواهند خورد. من به اين عادت کرده ام و اين دلقک ها را خوب مي شناسم تو هم بيا تا آنها را بهتر بشناسي. منتظر آمدن تو و آنياي عزيزم هستم. به هر جهت اولين کسي که در فاميل ما مي ميرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من اين را مي دانم

Sunday, November 6, 2011

داستانهایی ساده برای ما/اوهنوز موفق نشده



يکي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود که ورشکست شده بود.روزي براي تصميم گيري در مورد يک موضوع تجاري نياز به مشاور بود.شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. يکي از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يک تاجر ورشکسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد کرد. شيوانا پاسخ داد : شکست يک اتفاق است يک شخص نيست! کسي که شکست خورده در مقايسه با کسي که چنين تجربه اي نداشته است، هزاران قدم جلوتراست. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس کرده است و تارهاي متصل به شکست را مي شناسد. او بهتر از هر کس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شکست را به ما نشان دهد.وقتي کسي موفق مي شود بدانيد که چيزي ياد نگرفته است! اما وقتي کسي شکست مي خورد آگاه باشيد که او هزاران چيز ياد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل کند. وقتي کسي شکست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئيد او هنوز موفق نشده است

Sunday, October 23, 2011

کوتاه ولی عمیق



کاش دل آدما بدون تجربه می فهمید



دلبستن به کلاغی که دل داره



بهتر از دل باختن به طاووسیه



که فقط ظاهری زیبا داره



آترود