Pages

Tuesday, April 9, 2013

می‌چینمت



می‌چینمت

حتا اگر قَدَّم نرسد!

تو

میوه‌ی ممنوعه‌ی منی!



رضا کاظمی

نجاتم ده




وقتی موهات را نفس می‌کشم

اقیانوس آرام قلبم

توفان می‌گیرد

امواج به صخره‌ها می‌کوبند

از صدای قلبم

 من و خدا

بی‌خواب می‌شویم

در درازنای شب

به جستجوی تو

راه می‌افتیم در شهرها و خانه‌ها

او راه کوه‌ها را می‌گیرد

من سر به دریا می‌گذارم

در کرانه‌ی اندامت

با موج بلندی از بوی تنت

ناگاه می‌روم

غرق می‌شوم

ناجی قشنگم!

شنا بلد نیستم

من نامت را تکرار می‌کنم

تو از عمق دلتنگی نجاتم ده.



عباس معروفی

Tuesday, March 12, 2013

کوتاه ولی عمیق




به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ماست , خواه نا خواه

 خود را با آن چشمان نظاره‌گر تطبیق می‌دهیم

و دیگر هیچ یک از کارهایمان صادقانه نیست





میلان کوندرا

Tuesday, March 5, 2013

کم کم



کم کم یاد خواهی گرفت


تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌ گیری که بوسه ‌ها قرارداد نیستند

و هدیه ‌ها، معنی عهد و پیمان نمی ‌دهند.

کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید هم می ‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای این که

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می ‌گیری که خیلی می ‌ارزی.



خورخه لوییس بورخس

تا جنون...






تا جنون فاصله ای نیست

از اینجا که منم...



مهدی اخوان ثالث



Wednesday, February 27, 2013

ﺩﻧـﯿـﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﻭﻧـﻪ ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ



ﺩﻧـﯿـﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﻭﻧـﻪ ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ...


ﺁﺩﻡ ﻫـﺎ ﺭﺍ..

ﺍﺗـﻔـﺎﻕ ﻫـﺎ ﺭﺍ...

ﻧﺮﺳـﯿـﺪﻥ ﻫـﺎ...ﻧﺘـﻮﺍﻧـﺴـ­ﺘـﻦ ﻫـﺎ...ﻧﺨـﻮﺍﺳـﺘـ­ﻦﻫـﺎ ﺭﺍ ﻧـﯿـﺰ...!

... ﺩﻟـﻢ ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﺪ...

... ﺭﻭﯾـﺎﻫـﺎ ﺍﺯ ﺳـﺮ ﻭ ﮐـﻮﻝ ﻫـﻢ ﺑـﺎﻻ ﺑـﺮﻭﻧـﺪ...

ﻣـﺮﺩﻣـﺎﻥ ﺑـﺨـﻨـﺪﻧـﺪ ﺍﺯ ﺗـﻪ ﺩﻝ...

ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ ﻫـﺮﮐـﺴـﯽ ﺩﺳـﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐـﻨـﺪ ﻭ...

ﺳـﺘـﺎﺭﻩ ﺧـﻮﺩﺵ ﺑـﭽـﯿـﻨـﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑـﺎﻻ...

ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻫـﻢ ﺩﯾـﮕـﺮ ﺳـﺮ ﺑـﻪ ﺗـﻦ ﻫـﯿـﭻ ﻏـﺼّـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺒـﺎﺷـﺪ...



آترود

Monday, February 4, 2013

حالا




حالا که آمدي

حرفِ ما بسيار،


وقتِ ما اندک،

...

آسمان هم که باراني‌ست ...!



سيد علي صالحي

بخت آینه




بخت آیینه ندارم که در او مینگری،

خاک بازار نیرزم که براو میگذری،

من چنان عاشق رویت که زخودبی خبرم،

توچنان فتنه خویشی که زما بی خبری.

دختر کوچولو از آقای کی پرسید:



دختر کوچولو از آقای کی پرسید:


اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟

آقای کی گفت:البته! اگر کوسه ها آدم بودند

... توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا می کردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقد یم یک کوسه کند

به ماهی های کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه ای روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند

همراه نمایش آهنگهای مسحور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آ موخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود"



برتولت برشت

Tuesday, January 22, 2013

همیشه




من همیشه تورا میبینم مثل نور
میبویم مثل هوا
وتوچون خون درمن جاری هستی...
افسی

Monday, January 14, 2013

امروز




امروز دست گیر که فردا
از دست رفته است
انسان خسته‌ای که نجاتش به دست توست

فریدون مشیری

نبودن تو


نبودن تو
فقط نبودن تو نیست
نبودن خیلی چیزهاست
کلاه روی سرمان نمی‌ایستد
شعر نمی‌چسبد
 پول در جیبمان دوام نمی‌آورد
نمک از نان رفته
خنکی از آب
ما بی‌تو فقیر شده‌ایم !


رسول یونان

Sunday, November 11, 2012

من در تو


من در تو می تو می دوم
یا تو در من؟
من در تو آتش می گیرم
یا تو در من می سوزی؟
من در تو آب می شوم؟
...یا تو در من می باری؟
هر چه هست
آمدنت را به فال نیک گرفته ام
بلبلی برگ گلی


عباس معروفی



شوق رسیدن





زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست


سهراب سپهری

Thursday, November 8, 2012

مي‌داني





مي‌داني از وقتي دلبسته‌ات شده‌ام


همه جا

بوي پرتقال و بهشت مي‌دهد ؟

هرچه مي‌کنم

چهار خط براي تو بنويسم

......مي‌بينم واژه‌ها

...خاک بر سر شده‌اند

هرچه مي‌کنم

چهار قدم بيايم

تا به دست‌هات برسم

زانوهام مي‌خمد .

نه اين‌که فکر کني خسته‌ام ،

نه اين‌که تاب راه رفتن نداشته باشم

نه ...

تا آخرش همين است

نگاهت

به لرزه‌ام مي‌اندازد ...



عباس معروفي