از زمان و كلمات با بي توجهي استفاده نكن، هيچ كدام قابل بازگشت نيستند
خداوندا : براي همسايه كه نان مرا ربود، نان . براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني . براي كساني كه روح مراآزردند بخشش.وبرای خویشتن خویش آگاهی وعشق می طلبم
Saturday, October 9, 2010
Wednesday, October 6, 2010
داستانهایی ساده برای ما/توکاي پير
توکاي پيري تکه ناني پيدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد. پرندگان جوان اين را که ديدند، به طرفش پريدند تا نان را از او بگيرند. وقتي توکا متوجه شد که الان به او حمله ميکنند، نان را به دهان ماري انداخت و با خود فکر کرد؛ وقتي کسي پير ميشود، زندگي را طور ديگري ميبيند، غذايم را از دست دادم؛ اما فردا ميتوانم تکه نان ديگري پيدا کنم. اما اگر اصرار ميکردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگي به پا ميکردم؛ پيروز اين جنگ، منفور ميشد و ديگران خود را آماده ميکردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را ميانباشت و اين وضعيت ميتوانست مدت درازي ادامه پيدا کند
فرزانگي پيري همين است: آگاهي بر اين که بايد پيروزيهاي فوري را فداي فتوحات پايدار کرد
فرزانگي پيري همين است: آگاهي بر اين که بايد پيروزيهاي فوري را فداي فتوحات پايدار کرد
Monday, October 4, 2010
داستانهایی ساده برای ما/تغییر
جوان و آزاد که بودم، تصوراتم هيچ محدوديتي نداشتند و در خيال خود مي خواستم دنيا را تغيير دهم. پير تر و عاقلتر که شدم، فهميدم که دنيا تغيير نمي کند، بنابراين انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم. ولي کشورم هم نمي خواست تغيير کند. به ميانسالي که رسيدم، آخرين تواناييهايم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغيير دهم، ولي پناه بر خدا! آنها هم نمي خواستند عوض شوند. و اينک که در بستر مرگ آرميده ام ، ناگهان دريافته ام که: اگر فقط خودم را تغيير مي دادم، خانواده ام هم تغيير مي کرد و با پشتگرمي آنها مي توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسي مي داند، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم
نوشته ای بر روی سنگ قبر کشيشي در وست مينستر انگليس
Friday, October 1, 2010
کوتاه ولی عمیق
هنوز هم نميدانم
هر سال که ميگذرد
يک سال به عمرم اضافه
مي شود يا يک سال از عمرم کم مي شود
گاندي
هر سال که ميگذرد
يک سال به عمرم اضافه
مي شود يا يک سال از عمرم کم مي شود
گاندي
Wednesday, September 29, 2010
داستانهایی ساده برای ما/کمک خدا
غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد.زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد دختر كوچكش را به او داد.زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد.وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال دخترش هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: خدايا كمكم كن
در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه مرد ترسيد و با خودش گفت: خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: خانم، مشكلي پيش آمده؟
زن جواب داد: بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم
مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد
زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: خدايا متشكرم
سپس رو به مرد كرد و گفت: آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد
مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام
خدا براي كمك به زن يك دزد فرستاده بود، آن هم يك دزد حرفه اي
زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود
در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه مرد ترسيد و با خودش گفت: خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: خانم، مشكلي پيش آمده؟
زن جواب داد: بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم
مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد
زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: خدايا متشكرم
سپس رو به مرد كرد و گفت: آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد
مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام
خدا براي كمك به زن يك دزد فرستاده بود، آن هم يك دزد حرفه اي
زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود
Tuesday, September 28, 2010
Saturday, September 25, 2010
داستانهایی ساده برای ما/اثردعا
مرد پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و برای مشتريان مشروب هم سرويس مي شد
ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند
يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد
ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود
اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد
صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست
اما ملا و مومنان چنين ادعايي را نپذيرفتند
قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت : نمي دانم چه حکمي بکنم ؟
من سخن هر دو طرف را شنيدم
از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند
از سوي ديگر مرد مشروب فروشي که به تاثير دعا باور دارد
از کتاب : پدران . فرزندان . نوه ها اثر : پائولو کوئيلو
ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند
يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد
ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود
اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد
صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست
اما ملا و مومنان چنين ادعايي را نپذيرفتند
قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت : نمي دانم چه حکمي بکنم ؟
من سخن هر دو طرف را شنيدم
از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند
از سوي ديگر مرد مشروب فروشي که به تاثير دعا باور دارد
از کتاب : پدران . فرزندان . نوه ها اثر : پائولو کوئيلو
Wednesday, September 22, 2010
کوتاه ولی عمیق
مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند
ستايش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گريستم ، گفتند بهانه است
خنديدم ، گفتند ديوانه است
دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم
دکترشريعتي
Saturday, September 18, 2010
داستانهایی ساده برای ما/درون آدم ها
در يک شهربازي پسرکي سياهپوست به مرد بادکنک فروشي نگاه مي کرد
بادکنک فروش براي جلب توجه يک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگيرد و بدينوسيله جمعيتي از کودکان را که براي خريد بادکنک به والدينشان اصرار مي کردند را جذب خود کرد. سپس يک بادکنک آبي و همينطور يک بادکنک زرد و بعد ازآن يک بادکنک سفيد را به تناوب و با فاصله رها کرد.بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپديد شدند.پسرک سياهپوست هنوز به تماشا ايستاده بود و به يک بادکنک سياه خيره شده بود.تا اين که پس از لحظاتي به بادکنک فروش نزديک شد و با ترديد پرسيد : ببخشيد آقا! اگر بادکنک سياه را هم رها مي کرديد آيا بالا مي رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندي به روي پسرک زد و نخي را که بادکنک سياه را نگه داشته بود بريد و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتي گفت:پسرم آن چيزي که سبب اوج گرفتن بادکنک مي شود رنگ آن نيست بلکه چيزي است که در درون خود بادکنک قرار دارد!دوست کوچک من ، زندگي هم همينطور است و چيزي که باعث رشد آدمها ميشود رنگ و ظاهر آنها نيست
مهم درون آدمهاست ، و چيزي که در درون آدم ها است تعيين کننده مرتبه و جايگاهشان است و هرچقدر ذهنيات ارزشمندتر باشند ، جايگاه والاتر و شايسته تري نصيب آدم ها ميشود
بادکنک فروش براي جلب توجه يک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگيرد و بدينوسيله جمعيتي از کودکان را که براي خريد بادکنک به والدينشان اصرار مي کردند را جذب خود کرد. سپس يک بادکنک آبي و همينطور يک بادکنک زرد و بعد ازآن يک بادکنک سفيد را به تناوب و با فاصله رها کرد.بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپديد شدند.پسرک سياهپوست هنوز به تماشا ايستاده بود و به يک بادکنک سياه خيره شده بود.تا اين که پس از لحظاتي به بادکنک فروش نزديک شد و با ترديد پرسيد : ببخشيد آقا! اگر بادکنک سياه را هم رها مي کرديد آيا بالا مي رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندي به روي پسرک زد و نخي را که بادکنک سياه را نگه داشته بود بريد و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتي گفت:پسرم آن چيزي که سبب اوج گرفتن بادکنک مي شود رنگ آن نيست بلکه چيزي است که در درون خود بادکنک قرار دارد!دوست کوچک من ، زندگي هم همينطور است و چيزي که باعث رشد آدمها ميشود رنگ و ظاهر آنها نيست
مهم درون آدمهاست ، و چيزي که در درون آدم ها است تعيين کننده مرتبه و جايگاهشان است و هرچقدر ذهنيات ارزشمندتر باشند ، جايگاه والاتر و شايسته تري نصيب آدم ها ميشود
Wednesday, September 15, 2010
کوتاه ولی عمیق
درد من تنهايي نيست
بلكه مرگ ملتي است كه
گدايي را قناعت
بيعرضگي را صبر
و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مينامند
گاندي
Sunday, September 12, 2010
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان
به قدر فهم تو كوچك ميشود
به قدر نياز تو فرود ميآيد
به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
به قدر ايمان تو كارگشا ميشود
به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود
به قدر دل اميدواران گرم ميشود
پــدر ميشود يتيمان را و مادر
برادر ميشود محتاجان برادري را
همسر ميشود بي همسر ماندگان را
طفل ميشود عقيمان را
اميد ميشود نااميدان را
راه ميشود گمگشتگان را
نور ميشود در تاريكي ماندگان را
خداوند همه چيز ميشود همه كس را
به شرط اعتقاد
شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسه يي خوراك و تكهاي نان مينشيند
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند
مگر از زندگي چه ميخواهيد !؟
به قدر ايمان تو كارگشا ميشود
به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود
به قدر دل اميدواران گرم ميشود
پــدر ميشود يتيمان را و مادر
برادر ميشود محتاجان برادري را
همسر ميشود بي همسر ماندگان را
طفل ميشود عقيمان را
اميد ميشود نااميدان را
راه ميشود گمگشتگان را
نور ميشود در تاريكي ماندگان را
خداوند همه چيز ميشود همه كس را
به شرط اعتقاد
شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسه يي خوراك و تكهاي نان مينشيند
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند
مگر از زندگي چه ميخواهيد !؟
Saturday, September 11, 2010
Wednesday, September 8, 2010
داستانهایی ساده برای ما/پژواک کردار ما
مردي از يکي از دره هاي پيرنه در فرانسه مي گذشت ، که به چوپان پيري برخورد
غذايش را با او تقسيم کرد و مدت درازي درباره ي زندگي صحبت کردند
بعد صحبت به وجود خدا رسيد
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بايد قبول کنم که آزاد نيستم و مسوول هيچ کدام از اعمالم نيستم . زيرا مردم مي گويند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آينده را مي شناسد
چوپان ناگهان و بي مقدمه زير آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند
بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چيز و همه کسي
صداي فريادهاي چوپان نيز در کوهها پيچيد و به سوي آن دو بازگشت
سپس چوپان گفت : زندگي همين دره است ، آن کوهها ، آگاهي پروردگارند ؛ و آواي انسان ، سرنوشت اوآزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوئيم ، اما هر کاري که مي کنيم به درگاه او مي رسد و به همان شکل به سوي ما باز مي گردد
خداوند پژواک کردار ماست
پائولو کوئيلو
غذايش را با او تقسيم کرد و مدت درازي درباره ي زندگي صحبت کردند
بعد صحبت به وجود خدا رسيد
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بايد قبول کنم که آزاد نيستم و مسوول هيچ کدام از اعمالم نيستم . زيرا مردم مي گويند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آينده را مي شناسد
چوپان ناگهان و بي مقدمه زير آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند
بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چيز و همه کسي
صداي فريادهاي چوپان نيز در کوهها پيچيد و به سوي آن دو بازگشت
سپس چوپان گفت : زندگي همين دره است ، آن کوهها ، آگاهي پروردگارند ؛ و آواي انسان ، سرنوشت اوآزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوئيم ، اما هر کاري که مي کنيم به درگاه او مي رسد و به همان شکل به سوي ما باز مي گردد
خداوند پژواک کردار ماست
پائولو کوئيلو
Saturday, September 4, 2010
کوتاه ولی عمیق
امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد
Tuesday, August 31, 2010
داستانهایی ساده برای ما/بودا
مي گويند بودا هر گاه با بي احترامي يا بد رفتاري کسي مواجه مي شده...از او تشکر مي کرده است
وقتي علت را مي پرسيدند.. بودا مي گفته است: زندگي آينه اي است که ما خود را در آن مي بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدينگونه مي توان عيوب خود را يافت
اگر مخالفان خود را به پاي چوبهي اعدام مي کشاني ! بدان صاحب عقلي هستي بسان طناب
و اگر مخالفان خود را به زندان مي فرستي! بدان صاحب عقلي هستي بسان قفس
و اگر با مخالفان خود به جنگ درمي افتي! بدان صاحب عقلي هستي بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو مي پردازي و آنها را متقاعد مي سازي و به سخنان حق آنها قناعت مي کني! بدان صاحب عقلي هستي بسان عقل
وقتي علت را مي پرسيدند.. بودا مي گفته است: زندگي آينه اي است که ما خود را در آن مي بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدينگونه مي توان عيوب خود را يافت
اگر مخالفان خود را به پاي چوبهي اعدام مي کشاني ! بدان صاحب عقلي هستي بسان طناب
و اگر مخالفان خود را به زندان مي فرستي! بدان صاحب عقلي هستي بسان قفس
و اگر با مخالفان خود به جنگ درمي افتي! بدان صاحب عقلي هستي بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو مي پردازي و آنها را متقاعد مي سازي و به سخنان حق آنها قناعت مي کني! بدان صاحب عقلي هستي بسان عقل
Subscribe to:
Posts (Atom)