Pages

Monday, March 3, 2014

عاشـق شـدن مـن


هـر چیـز را هـم
کـه تقصـیر مـن بینـدازی ،
عاشـق شـدن مـن
تقصـیر توسـت .

عبــاس معـــروفی

پیله‌ی شعر


«پیله‌ی شعر»

برای مجله شعر نمی‌نویسم
در شبِ شعرها شرکت نمی‌کنم،
به نگاهِ منتقدها اهمیت نمی‌دهم
پیله‌ای از شعر می‌بافم دورِ خود
بی‌آرزوی پروانه شدن
و در سلول خود ساخته می‌میرم
به امید آن‌که ابریشمش
شالی شود
بر شانه‌های تو! 

یغماگلرویی
از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392

عطر تو




هرچه از تو جا ماند
در گلدان خانه کاشتم
حالا هرچه بروید
عطر تو را می دهد

اشکان پناهی

چشمانش


روزنامه ها
از "تو نوشتند :
باز چشمانش قربانی گرفت. . .

ایمان سیدی

Saturday, March 1, 2014

به راه بادیه رفتن به


مرگ در نمی زند


مرگ در نمی زند
کلید می اندازد
مرگ اگر در بزند
که مرگ نیست
حتما مامور مالیات است
و یا پستچی و یا مهمان...
او چهره ای محو دارد
و در گلویش...
مردگان سرفه می کنند


رسول یونان

تو


تو زیباترین میدانِ شهری
اما هیچکس
مثل من بلد نیست
دورت بگرده ...

توحید هجرتی

Tuesday, February 25, 2014

امشب


وصـــلم کــن بــه مــوهـات



وصـــلم کــن بــه مــوهـات
مــثــل سـنـجـاقـی کـه دوسـتـش داری
مــــن
جـــز بـا ایـن شـراب
مـــســـــت نـمـی شـــوم

نـــگـار الـــهـی
شعر ، چشم سوم من است

داستانهایی ساده برای ما/ الاغ پیر



کشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه ،
بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كردنتوانست الاغ را از درون چاه ،
بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد،
كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند ..
تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار ،
خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت ،
و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی ،
خاك ها بایستد.روستایی هاهمینطور ،
به زنده به گور كردن ،الاغ بیچاره ادامه دادند ..
و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد،تا اینكه به لبه چاه رسید..
و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد..
...
دوست من :مشكلات،مانند تلی ازخاك برسرما می ریزند..
وما همواره دو انتخاب داریم:
اول اینكه اجازه ندهیم مشكلات ما را زنده به گور كند..
و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!
اگراز مشکلات برای بالا آمدن و رشد مان استفاده نکنیم ,
در چاههای زندگی گرفتارخواهیم شد...

آترود

Thursday, February 20, 2014

این همه


من مشتاقم


من مشتاق شمردن بوسه‌های توام
و زاری آب در لیوانی
که به لب‌های تو فکر می‌کند.

شمس لنگرودی
بخشی از یک شعر

حالا که تو رفته یی


حالا که تو رفته یی می فهمم
دست های تو بود
که به نان طعم می داد
پنیر را به سفیدی برف می کرد
و روز می آمد و سر راهش با ما می نشست.
حالا که تو رفته یی
و ملال غروبی نان را قاچ می کند
و برگ درختان
به بهانۀ پاییز
ناپدید می شوند.

شمس لنگرودی
و عجیب که شمس ام می خوانند

پروانه


پروانه ها هم گاهی برای رسيدن
صبر نمی كنند؛
ديوانه وار ميسوزند...
و تن به دست آتش
می سپارند!
كه سوختن
گاهی؛
راه بهتريست
برای رهايی ...
و درد شايد
جلای روح خسته ايست
كه سالها برای پرواز
دست از زمين كشيده است

راوک احمدی
فقط یک اشتباه

Tuesday, February 18, 2014